Türkçe / English / العربية / فارسي

آخرین اخبار

تصوير027

اختصاصی نوشهر آنلاین:

مصاحبه با خانواده شهدا/گزارش تصویری از مزار شهدا

نوشهر آنلاین/ پدر شهید عینعلی خزایی: پسرم با اینکه 17 ساله بود درسخوان بود. نماز و روزهایش درست وبجا بود، چشم و امید من بود.

به گلزار شهدای شهرستان نوشهر رفتیم تا با شهدا میثاق تازه کنیم و عهد ببندیم. مصاحبه‌ کوتاهی که در ادامه می‌خوانید، گپی است صمیمانه با پدران شهید حبیب عبدالهی و عینعلی خزایی و عموی شهیدان علی و فرهاد خزایی.

علی اصغرعبدالهی کاکرودی ۸۲ ساله پدر شهید حبیب عبدالهی

4444

- چند فرزند دارید؟
۸ فرزند

- شهید چند ساله بودن که رفتند جبهه؟

۱۸ سال داشتند ،دانش آموز بسیجی بودند

- خاطره ای از شهید دارید؟
برای سومین بار بود که میخواست بره جبهه.من مریض احوال بودم دخترم رفت سر دروازه گفت داری میری با بابا خدافظی کردی؟ گفت نه خجالت میکشم. بعد آمد گفت : بابا من دارم میرم ، گفتم برو به سلامت.

- از آخرین حضورشان در منطقه و چگونگی شهادتشان برایمان بگویید؟

یکروز دیدم که نامه زدن (پسر بزرگم نامه زد)از طرف حبیب بابا من مجروح شدم بیمارستان یزد هستم.۱۸ -۱۷ روز بیمارستان بودیم تا بهبود پیدا کرد آوردیمش شهر.

شب قبل از شهادت رفته بودم اشکور، یکی شهید شده بود یه آقایی بمن گفت امشب اینجا نمون من ترسیدم به خاطر برخی مسائل آن زمان نموندم و برگشتم خونه که فردا خبر شهادت پسرم را آوردن.

یکروز دیدم آمدن دنبالم که بیا صفته امضا کردی رفتم میانه راه یادم افتاد من صفته امضا نکردم فهمیدم حبیب شهید شده رفتم بنیاد شهید دیدم پسرم شهید شده.حبیب برای بار سوم رفت بود هفت تپه در شلمچه که درعملیات کربلای ۵ شهید شد.

من هیچوقت بچه هایم رابغل نکرده بودم ولی شهیدم را بغل کردم(اشکهای پدر)

*** قسمتی از وصیت نامه شهید:

برادران و خواهران امام را تنها نگذارید و به پیامهای او جامه عمل بپوشانید و پیرو خط امام باشید.

 ******************************************************

بمان خزایی پدر شهید عینعلی خزایی و عمو شهیدان علی وفرهاد خزایی

- فرزندتون چند ساله بودن که به جبهه اعزام شدن؟
۱۷ ساله بود.برادر زادم فرهاد هم ۱۷ ساله بود. شهید علی ۶ فرزند داشت
- خاطره ای از فرزندتون دارید؟

خانه همسایه ما دوتا معلم داشت که بچه ها آخرای ساعت ۸-۹ قرآن خوانی میرفتند.بچه ها ماه رمضان بود که رفتند
۲۵ روز دوره دیدند. یک شب که آمدند من گفتم دیگر حق ندارید بروید تازه اوایل جنگ است.یکروز که من نبودم آنها رفتند رامسر وبعد یکسره رفتند مهران و۱۵-۱۰ روز آنجا بودند بعد تقسیمشان کردند.همه ۲۴ نفری که رفتند شهید شدند.پسرم تیر به گردنش اصابت کرد وپلاکش را پاره کرد.برادرزاده ام علی جسدش پیدا نشد.
پسرم بااینکه ۱۷ ساله بود درسخوان بود.نماز وروزهایش درست وبجا بود ،چشم وامید من بود.

- چه حسی دارید بعداز ۲۵ سال از شهادت پسرتون؟
(سکوت پدر واشکهایش) مادرش ناراحتی قلبی دارد. پدرومادر فرهاد وعلی فوت کردند.

- چه حرفی با جوانان امروز دارید؟
مملکت داری کنند وحواسشان جمع باشد.

 ******************************************************

شادی روح شهدا “صلوات”

تاکنون ۳۱۴ بار خوانده شده است!


تگها: ,, , , , , , , , , , , , , , , , , , ,




دیدگاه خود را ثبت کنید
نام* :
ایمیل* :
وبسایت یا وبلاگ :

مشخصات خبر

نسخه قابل چاپ:
کد خبر : 30747
تاریخ : ۶ تیر ۱۳۹۲
ساعت : ۲۰:۴۴:۲۳
توسط : خبرنگاران
منبع :

اشتراک گزاری

اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب دنبال کردن نظرات سایت ارسال ایمیل به دوستان در Gmail

آرشیو سایت

آخرین دیدگاه ها

  • عقل کل میگه : احسنت ب این مثال زیبا اما خاوری جون این وصله ها به...
  • sheyda میگه : جالب بود، این دانشجو واقعا نابغه بود....
  • sheyda میگه : ممنون از نویسنده : سند این روایت ذکر نشده : اگر سن...
  • sheyda میگه : منم با نظر دوست ماه آسمونی کاملا موافقم، وای به حا...
  • دوست ماه آسمونی میگه : سلام ضمن عرض خسته نباشید. واقعا باید به حال این مس...
  • بیژن خاوری اصل میگه : باید پیمانکار بی ادب را ازش شکایت کنید و مردم بدان...
  • خاوري میگه : و ادامه اينكه خيليها با نشان دادن چشم انداز رويايي...
  • خاوري میگه : ضمن تقدير و تشكر از جامعه خبرنگاران , بالاخض اين ع...
  • خاوري میگه : بانوي خبرنگار بحث حسادت نيست , موضوع جايگاه تبيين...
  • بانوی خبرنگار میگه : آقایون همیشه می تونن توی آشپزخونه باشن..آخه اینم ح...